چند روز در یک نوشته

دو شب پیش

دو شب پیش کتاب ادبیات را در دست گرفته بودم. با خودم فکر می کردم ای کاش هر روز امتحان ادبیات و زبان داشتیم. حداقلش این است که از خواندن شان لذت می برم. همین طور می خواندم و ورق می زدم. یک گروه پیانیست و ویولونیست داشتند توی گوشی کنار دستم می نواختند. به تازگی این طور شده ام.شب ها که درس می خوانم، حتما باید آهنگی توی گوشم بچرخد وگرنه احساس امنیتم را از دست می دهم! ممکن است به سرم بزند که چیزی دارد از زیر تختم به بیرون می خزد!

آهنگ ها یکی یکی رد می شدند. من هم چشمم به داستانهای ادبیات و گوشم به آنها بود. انگار این آهنگهای بیکلام، موسیقی متن شعرهای دلفریب کتاب من شده بودند. در آن میان، یکی شان خیلی به دلم نشست…یکی از آنهایی است که گمان کنم حالا حالاها گرفتارش باشم. متاسفانه اینجا کمی از کیفیت اصلی آن کاسته شده است…

We live in your dreams…


دیروز صبح

دیروز صبح، چشم که باز کردم ساعت 8:30 بود. پنج دقیقه ای طول کشید تا آنکه فهمیدم نامم نیلوفر است، به زبان فارسی حرف می زنم، اواسط دی ماه سال 96 هستیم، امروز چهارشنبه است و من ساعت 10 صبح امتحان ادبیات دارم!

خیلی عجیب بود. طبق محاسباتم و با یادآوری این که شب گذشته، ساعت را روی 7:30 کوک کرده بودم با یک ساعت تاخیر بیدار شده بودم. شاید ساعت هم خواب مانده بود! شاید هم من چیزی از سر و صدایش نشنیده بودم.

اگر فرضیه دوم درست باشد، احتمالا به این خاطر است که دیشب دوباره تا دیر وقت بیدار بودم. راستش نمی توانستم بخوابم. شعر بود، موسیقی بود، شب بود و همه خواب بودند.

تا ساعت 9 نگاهی اجمالی و گذرا به لغات پشت کتاب انداختم. 9 که شد، کتاب را توی کیفم گذاشتم که اگر در مدرسه کارم به آن افتاد، دم دستم باشد. آماده شدم و رفتم …

پیروزمندانه با قدم های بلند از جلسه بیرون آمدم. خوب بود. سوالی خارج از محدوده انتظار در برگه ندیدم. از بس نوشته بودم مچ دستم درد می کرد.

معلم پایین پله ها ایستاده بود. به سختی می شد از میان بچه ها که دورش حلقه زده بودند و محاصره اش کرده بودند او را یافت. جلو رفتم. سلام کردم و خسته نباشید گفتم. به محض آنکه صدایم را شنید، سرش را برگرداند و مانند همیشه لبخند شیرینی بر لبش بود. گفت: سلام نیلوفرجان. خیلی ممنون شما خوبی؟ پدر و مادرت چطورند؟ گفتم: ممنونم. سلام دارند خدمت شما. لبخند لحظه ای از لبهایش جدا نمی شد. پرسید: امتحان خوب بود؟ گفتم: بله، خیلی خوب بود. گفت: خب، خدا رو شکر! خندیدم. دور و برمان غلغله بود. بچه ها هر یک سوالی داشتند. به خودم که آمدم، دیدم پنج ده نفری جلویم را گرفته اند و معلم سرگرم پاسخ دادن به سوالات بی سر و ته آنهاست.

با فاصله نگاهش کردم. مثل همیشه بود. با صبر و حوصله به حرف هایشان گوش می سپرد و بعد با آن لحن گرم و صمیمی و با آن لبخند دلپذیرش، پاسخ هر یک را با شکیبایی می داد. ته دلم حس کردم چقدر دوستش دارم. از همان ابتدا هم حس عجیبی به او داشتم. می خواستم در کلاسش دیده شوم. آن اول ها که او را درست نمی شناختم، آنقدر صمیمی با من گفتگو می کرد و احترامی بی مانند نثارم می کرد که گویا دوستانی هستیم از سالیان خیلی دور، و نه شاگردی در میان است و نه معلمی.

سر امتحان ادبیات، حتی اگر از او راهنمایی هم نمی خواستم حتما می آمد و می پرسید مشکلی دارم یا نه. می پرسید امتحان سخت است یا آسان! اگر مشکلی نداشتم می گفت خدا رو شکر و دستش را روی شانه ام می گذاشت و اگر داشتم، با آن صبر دلپذیرش می ایستاد بالای سرم و راهنمایی ام می کرد. می گفتم: ببخشید، این جواب درسته؟ اگر درست بود، می گفت ماشاالله! و اگر غلط بود و یا به جواب اصلی نزدیک بود، می گفت انشاالله! می گفت من هیچوقت با بله و خیر نمی گویم درست نوشته اید یا نه.

کلاس ادبیات هیچ شباهتی به کلاس درس نداشت. بیشتر کلاس نقل قصه و داستان بود. بر خلاف دیگر کلاسهای خشک و خسته کننده، از این کلاس فراری نبودم. مگر می شود از کلاسی که در آن صحبت از نبرد خونین رستم سهراب و شب نشینی های شمس و مولانا و داستان کوزت و ژان والژان در دل جنگل سیاه و عشق نافرجام لیلی و مجنون است، فراری بود؟! او کتاب ناطق بود برایمان. کلاس او تنها جایی بود که می شد در چشم بر هم زدنی، از جنگل های انبوه گریخت و به کنار کوه بیستون رسید.

اگر از من بپرسید، من بهترین معلم های ادبیات را داشته ام. هیچگاه دبیر ادبیات سه سال راهنمایی را فراموش نمی کنم. اولین چیزی که از او دانستم، این بود که او همبازی کودکی مادرم بوده است. هنوز صدای تشویق هایش توی گوشم هست. آن زمان از ما امتحان املا هم می گرفتند. یادم هست اشکالی کوچک در یکی از همین آزمون های املا داشتم. اما برگه که به دستم رسید یک بیست بزرگ بالای برگه دیدم! به گمانم یک چنین چیزی زیرش نوشته شده بود: این هم به خاطر خط خوبت!

از آن به بعد هر وقت املا داشتیم، سعی می کردم زیباترین خطم را به کار ببرم. فکر می کنم این سرآغاز شعر نوشتن هایم در هر گوشه ی سفیدی از کتاب و دفترهایم بود. دو سال متوالی، عنوان “جانشین دبیر ادبیات” دور گردنم بود! اعتمادی که او به من داشت، برایم از هر چیز دیگری لذتبخش تر بود. گاهی اوقات حتی نمرات بچه ها را هم به من می سپرد. حتی یک مرتبه گفت که برای کلاس سوال امتحانی طرح کنم! تا آنجا که توانستم اعتمادش را با امانتداری پاسخ دادم…

آخرین دیدارمان را نیز به یاد دارم. رفته بودم دم در منزلشان تا کتاب ادبیاتم را برای همیشه به او بسپارم. یکبار گفته بود که اگر کتاب را احتیاج ندارم به او بدهم که برای سالهای بعد استفاده کند. تمام نکات و آرایه ها و معانی را در آن نوشته بودم. حجم کتاب نسبت به روزهای اول سال تحصیلی دوچندان شده بود! بابا توی ماشین نشسته بود. پیاده شدم. زنگ آیفون را فشار دادم. یکی دو دقیقه طول کشید تا بیاید. یک چادر گلگلی روی سرش انداخته بود. او هم مانند دبیر ادبیات دبیرستانم لبخند دلنشینی داشت. راستش لبخندش را که می دیدم ذوق می کردم. آخر فقط مواقع خاصی لبخند می زد… گفتم: سلام خانم. کتاب رو براتون آوردم. گفت: دستت درد نکنه نیلوفرجان. تشریف بیارید داخل. گفتم: ممنون. مزاحم نمی شم. فقط دلم خیلی براتون تنگ میشه.

این را که گفتم تمام خاطرات سه سال راهنمایی، از همان روز اول تا به آخرین لحظه اش خاطرم آمد و نتوانستم مانع اشکی شوم که می خواست از چشمم سرازیر بشود. به خودم که آمد در آغوشش بودم. بعد از آن دیگر نشد که او را بیینم.


دیروز بعد از امتحان ادبیات

دیروز از مدرسه که به خانه بازگشتم، رفتم توی حیاط. اولین قدم را که به حیاط گذاشتم صدای بال زدن گنجشک ها توی گوشم پیچید. گویا پیش از آنکه پا به خلوت شان بگذارم، شاخه های درخت آلبالو به جای برگهای خشک شده شان ده ها گنجشک کوچک را روی تن شان جا داده بودند! لایه ی سفیدی از برف مثل پودر قند توی باغچه برق می زد. شب گذشته اش اولین( از نظر من، دومین!) برف امسال روی سر شهر ریخت. آن شب بعد از مدتها انتظار از دیدن این برف به قدری ذوق زده شده بودم که روی زمین دراز کشیدم و مسافتی را همانطور قل خوردم! چهره مادرم وقتی می خندید و می گفت “نیلوفر نکن!” هنوز اینجا جلوی چشمانم است:) امیدوارم کسی مرا با آن سر و وضع ندیده باشد! برف زیادی نبود. حتی نمی شد با آن گلوله ی محکم و فک شکنی(!) درست کرد. ولی هر چه که بود، برف بود. خیلی منتظرش بودم؛ حتی بیشتر از باران.

به حیاط و گنجشک ها برگردیم. چند قدم نرم و نازک دیگر برداشتم و بعد بی حرکت زیر سایه بان ایستادم. صدای جیک جیک گنجشکها را که گویا توی گوش هم نجوا می کردند “آن غول بیابانی بنفش رفته!” می شنیدم. زیر چشمی به شاخه های آلبالو نگاهی انداختم. یکی یکی داشتند بر می گشتند.

گوشی را از جیبم بیرون آوردم. همین We live in your dreams را پلی کردم. صدای پیانو با ترانه چکه کردن برف آب شده از لبه های سایه بان و ناودان در هم آمیخت. به گمانم تلفیق این دو موسیقی را پسندیدند. پر و بال به هم می کوبیدند و در آسمان دیروز که به طرز زیبایی آبی بود، دور خودشان می چرخیدند. از نظر من داشتند می رقصیدند. می خواستم بروم و برایشان نان خشک بیاورم، که فراموش کردم… .


یک روز پس از یلدا

فردای یلدا، توی خانه نماندیم و باز هم میهمان طبیعت اطراف شدیم. طبیعی اش این بود که یلدا خانم شب گذشته اش می آمد و لباس عروس تن دنیا می کرد. اما همان لباس زرد و نارنجی هنوز سر جایش بود و بر قامت طبیعت خودنمایی می کرد. احتمالا یلدا آن لباس سپید را فراموش کرده بود توی چمدان کوچکش جا بدهد.

هوا نسبتا سرد بود و باد می وزید. همه جا به طرز حیرت آوری زیبا بود. آنچنان که نمی توانستیم چشم از آن مناظر بگیریم. به قول بابا، برای بک گراند عکس پروفایل خیلی خوب بود!

سرمان به قدم زدن و عکس گرفتن گرم بود که یک گله گوسفند از خود قله ی کوه به طرف رودی که ما کنارش بودیم یورش آوردند! انگار داشتند از شدت تشنگی هلاک می شدند. این چند عکس که من از دیدنشان سیر نمی شوم، یادگاری های فردای یلدایند…

این (آقا/خانم) گوسفند نسبت به دوستانش خیلی زرنگ بود! تا دید کسی حواسش نیست دوید وسط رودخانه و از علفهای تر و تازه وسط رود دلی از عزا درآورد!
این (آقا/خانم) گوسفند نسبت به دوستانش خیلی زرنگ بود! تا دید کسی حواسش به او نیست دوید توی رودخانه و از علفهای تر و تازه وسط رود دلی از عزا درآورد…


امروز

عکس ها به تنهایی حاکی داستان هستند …

سکوت خواب آوری داشت…
این هم از آدم برفی امروز، که با کمترین امکانات درستش کردم. ببینید چه لبخند معصومانه ای دارد! عینک خودم را روی چشمش گذاشتم، شال دور گردنش متعلق به سهیل است، لبهایش را از نخ شال مامان درست کردم، و دستهایش را بابا کمی آنطرفتر پیدا کرد!
این هم اثر صورت من پس از آنکه با کله توی برف فرو رفتم… با عینک! کمی ترسناک شده(شاید مثل اسکلت!!)
دانه های برف از نمای نزدیک

شعری را برای امتحان ادبیات حفظ کرده بودم. ببینم چیزی از آن یادم مانده یا نه …

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی ز ناز “بیش مرنجان مرا، برو”
آن گفتنت که “بیش مرنجانم” آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود، آنم آرزوست
پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست
آن آشکارصنعت پنهانم آرزوست …

1+

خواهرانه

دو هفته پیش بود که در کتاب نگارش به درس شخصیت پردازی رسیدیم. به خواسته دبیرمان، به ناچار باید کسی را از میان دوستان یا آشنایان برای توصیف ظاهر و رفتار آن شخص بر می گزیدیم. کسی که از او به اندازه نوشتن یک صفحه انشا اطلاعات داشته باشیم. خیلی فکر کردم. خیلی خیلی فکر کردم. مادرم، پدرم و … و حتی دکتر زمان طفولیتم گزینه های روی میز بودند. آن شب به گمانم عقربه ساعت شمار از یک گذشته بود و من تازه دست به قلم شده بودم. نمی دانم چه شد که سهیل به نظرم بهترین مورد آمد.

ادامه ی مطلب

1+

فلش بک به کودکی …

دیشب نمی دانم چه شد که یکهو قیافه جانی دپ آمد جلوی چشمهایم و کار به جایی کشید که هر بار کتاب می گشودم حواسم پرت می شد. دیدم دست بردار نیست. یک نیم سرچ در گوگل زدم و لیست بلند بالای فیلم هایش کل صفحه مقابلم را پر کرد. در آن میان می گشتم و می گشتم تا آنکه نگاهم روی اسم Edward scissorhands ترمز کرد.

ادامه ی مطلب

1+

خودم را به جای کدامتان بگذارم؟


در اتاقم نشسته بودم. به این فکر میکردم که چقدر درس روی هم تلنبار شده است. باید برای فردا امتحان زیست را بخوانم، مکالمه زبان را حفظ کنم و… . بشقاب غذا روی پاهایم بود و صفحه ی گوشی مقابلم. مشغول دیدن فیلمی بودم. نمی دانم چند لقمه بر دهان گذاشته بودم، که حس کردم سرم دارد گیج می رود. اما نه، سر من نبود که گیج می رفت. تمام خانه داشت می رقصید. چند ثانیه ای به درازا کشید تا دریافتم ماجرا از چه قرار است.

ادامه ی مطلب

1+

عکسهای قصه گو

چه تراژدی غمگینی ست اینکه عکس ها از آدم ها ماندگارتر اند. حال که قرار بر این است که روزی نباشم، چمدان خاطراتم را به عکس هایم می سپارم. اینها، عکس های گرفته شده توسط من طی یکی دو سال اخیر هستند که هرکدام حرف هایی برای گفتن دارند. سخنان بعضی را می خوانیم:

ادامه ی مطلب

1+

رومئو و ژولیت

حدود دو هفته از بازگشایی مدارس می گذرد و کاملا طبیعی ست که پس از گذشت این مدت، کتابها و جزوات خشک درسی جلوی چشمانم تلنبار شده باشند و با نگاهی طلبکار، به من زل بزنند.
اما توان انجام هیچ کاری را ندارم. امشب نه دل و دماغ خواندن را دارم، نه قدرت قدم زدن و نه زبانی برای سخن گفتن. تنها می توانم کنجی بنشینم، بنویسم و بنویسم و یا چشمانم را ببندم و فقط به یک ترانه گوش بسپارم.

ادامه ی مطلب

1+

کتابی که مرا برگزید

امروز، لحظه ای که حقیقتا احساس زندگی کردن (و نه فقط زنده بودن) را داشتم، آن زمان بود که عینک را بر چشمم زدم، شال را روی سرم محکم کردم و خیمه زدم روی قفسه های کتاب!
“خانه کتاب” مکان نام آشنایی برای من است که هر بار رنگ و لعاب دفتر و کتابهایش مرا وسوسه می کند تا پا به آن بگذارم، و پا گذاشتن همان و افسون شدن همان.

ادامه ی مطلب

1+