فلش بک به کودکی …

دیشب نمی دانم چه شد که یکهو قیافه جانی دپ آمد جلوی چشمهایم و کار به جایی کشید که هر بار کتاب می گشودم حواسم پرت می شد. دیدم دست بردار نیست. یک نیم سرچ در گوگل زدم و لیست بلند بالای فیلم هایش کل صفحه مقابلم را پر کرد. در آن میان می گشتم و می گشتم تا آنکه نگاهم روی اسم Edward scissorhands ترمز کرد. همان لحظه بود که فهمیدم اگر همین امشب فیلم را نبینم تا خود صبح خوابم نمیبرد. دست به کار شدم که دانلودش کنم اما ای دل غافل! دیدم حافظه گوشی از فرط پر شدگی در حال انفجار است! حدودا سه هفته یکبار کار من این است که بنشینم و فایلهای گوشی را روی کامپیوتر بریزم ولی نمی دانم چطور در عرض چند روز، عبارت “5 گیگابایت حافظه موجود” تبدیل می شود به “5 مگابایت حافظه موجود”!

با چهره درهم چند فیلم را روانه مموری کارت کردم و دوباره انگشتم را روی “دانلود” فشار دادم. خدا خواست و دانلود بالاخره شروع شد. ولی با سرعت حلزونی که با اسب مسابقه گرگم به هوا گذاشته باشد!

القصه، مردم تا 30 درصدش دانلود شد. دیدم دارم از شدت ولع برای دیدن فیلم دق می کنم. (همیشه همین طوری هستم، هیچوقت طاقت نمی آورم تا دانلود یک فیلم تمام شود. یکبار بدون زیرنویس و یکبار با زیرنویس میبینم شان!) همان 30 درصد را به هر ضرب و زوری که بود دیدم. (یک چشمم به فیلم و دیگری به تست های خیلی سبز!)

اشکال کار این بود که این حلزون پیر و درمانده گاهی توقف هم میکرد و من مجبور می شدم چشم به راه ادامه فیلم بمانم. در فواصل بین نیمه ها، هر کاری که نیمه کاره مانده بود انجام دادم. بیست دقیقه از فیلم مانده بود که آنرا هم همانطور سر بر بالین دیدم. راستش دلم خیلی برای ادوارد دست قیچی بی گناه سوخت.

بعد از آن بود که پله پله به گذشته برگشتم. اول از همه، جک اسپاروی مرموز و عجیب سراغم آمد و همانطور کجکی مرا به دنیای دزدان دریایی کارائیب برد. در راه چند بار بحثمان بالا گرفت و او مرا از کشتی مروارید سیاه به دریا انداخت! ولی بعد مرا از دست ریش سیاه نجات داد و به نحوی گذشته را جبران کرد…

یادش بخیر. تابستان که دیدمش اصلا دلم نمی آمد نگاهم را از فیلم بگیرم. قسمت اول مجموعه را بیش از همه دوست داشتم. به نظرم شخصیت ماجراجو و حیله گر جک در این قسمت نمایان تر بود. البته ناگفته نماند که در قسمت سومش (سکانسهای مربوط به جزیره آدمخوارها) به قدری خندیدم که دل درد گرفتم!

از دزدی و غارتگری که دور شویم، دومین فیلمی که به یادش افتادم آلیس در سرزمین عجایب بود.

این فیلم، اولین دیدار و باب آشنایی من با جانی دپ بود. آن روزها مثل روز برایم روشن بود که جانی دپ، همان مرد هزار چهره است. چه کلاهدوز دیوانه باشد، چه جک اسپاروی دغل، و چه ادوارد دست قیچی بیچاره، خوب بلد است نقشش را بازی کند. اصلا انگار در هر یک از این فیلم ها، وجهی از خودش را به نمایش می گذارد.

سومین فیلم (یا بهتر است بگویم انیمیشن) که تمام ذهنم را تسخیر کرد، عروس مردگان بود.

اسمش کمی ترسناک است.نه؟ دنیای جادویی تیم برتون برای من شیرین ترین مزه را داشت و دارد. با وجود اینکه آن روزها خیلی از هم سن و سالانم (و همین طور مادرم) از این انیمیشن هراس داشتند و دارند، باید بگویم من عاشق این انیمیشن بودم و هستم! شاید بیش از صد بار آنرا دیده باشم. بین خودمان باشد، فکر میکنم علاقه عجیب من به وجود اسکلت در انیمیشن ها هم در این امر بی تاثیر نباشد! سبک تیم برتون را خیلی می پسندم. انگار شخصیت ها و داستان های او همیشه از بعدی غریب گونه به بیرون می خزند. با این حال هنوز هم اگر کسی بیاید و بگوید که بیا با هم بنشینیم و عروس مردگان ببینیم، نه نمی گویم. (دیشب فهمیدم صداگذار نقش ویکتور در این انیمیشن هم کسی نبوده جز جانی دپ.)

خب بعدی کدام بود؟ وای…کورالین! (اینجا به نکته ای اشاره کنم…تا ده_دوازده سالگی ام بدون استثنا هر آخر هفته دست بابا را می گرفتم و میبردم سی دی فروشی دوستش، که بیشتر دوست من بود، آقای پرنوری! فکر میکنم فقط من مشتری اش بودم. یادم هست همیشه دو سه دسته فیلم و کارتون را که دورشان کش سبز پیچیده شده بود، جلویم میگذاشت. من هم آنقدر ریزه میزه بودم که اولا پشت آنهمه سی دی گم می شدم و دوما اصلا دستم به آن آسمانخراش هایی که آقای پرنوری جلویم می چید نمی رسید. بابا زحمت رساندنشان به دستم را می کشید. خب عقل بچه هم که به چشمش است دیگر! هر فیلم و کارتونی که جلدش قشنگتر بود و بیشتر چشمک میزد، میپسندیدم که از قضا، این کورالین هم جزوشان بود.)

من که خیلی نترسیدم (شما بخوانید فقط دفعه اول بود که قالب تهی کردم!) ولی طفلکی دختردایی و برادرم. دخترداییم آن موقع به قدری از این کورالین ترسیده که هنوز هم بعد از 7_8 سال، به هم که میرسیم تعریف میکند که چه خاطره جاودانی برایش ساخته ام! برادرم هم که هیچ… تا چند ماه و یا شاید یکسال جرئت نمیکرد تنهایی جایی برود. (هیچ کجا!) بعد از آن بود که فهمیدم در زمان بچگی هیچکس مثل خودم پوست کلفت نبوده!

بله… همین طور که پله پله به عقب میرفتم، به کارخانه هیولاها رسیدم!

چرا آنقدر هیولاها را دوست داشتم؟ آخرش هم نفهمیدم. چه هیولاهای رنگ و وارنگ این کارخانه خیلی عجیب و چه شرک… وای شرک… اصلا انگار همان روز اول که چشم به این جهان گشوده ام مرا قنداق کرده اند و گذاشته اند پای تماشای شرک! چون عبدا یادم نمی آید شرک از کی پا به زندگیم گذاشت.

این شرک و فیونا هم چه لیلی و مجنونی بودند برای خودشان! هرچند، من خر و اژدها را بیشتر میپسندم!

خب…عقب تر و عقب تر… دیگر محال است شبهای برره را نشناسید.

با وجود اینکه آن زمان اندازه یک نارنگی بودم ولی خوب خاطرم هست که پیر و جوان همگی غذا خوردن با قاشق و چنگال را از یاد برده بودند و از نخود گرفته تا برنج را کف دستشان می گذاشتند و با یک پرتاب سه امتیازی و تشویق حاضران سر سفره، غذای بیچاره را راهی تونل وحشت حلق شان می کردند! از نچفسکو خوران هایشان هم که بگذریم، از این نمیتوان گذشت که حتی حرف زدن عامیانه شان هم فراموش شان شده بود. پیشوند “شیر” به اسم همدیگر اضافه می کردند. به “فرق میکند” می گفتند “فرق فوکوله”! به رسم کیوون راه هم را سد می کردند و می گفتند: پول زور وده! و یا دقیقا لحظه حساس لنگه کفش شان را حواله صفحه شطرنج می کردند! چه کرده بود این مهران مدیری…!

ولی خب هرچه فکر میکنم، فیلم هایی که من میدیدم  زمین تا آسمان با آنچه دختربچه های دور و برم میدیدند فرق داشت. یادم هست یک مرتبه پای فیلمی نشستم که الان در تعجبم چطور دیده امش! یک گله ماهی گوشتخوار افتاده بودند به جان آدمهای بدبخت. همه شان را کشتند و خوردند و آخر سر یک خانواده پس از کشمکش های فراوان و شانس آوردن های آنچنانی، نجات یافت. (کمی مرا به یاد فیلم San Andreas می اندازد.) و یا یک فیلم دیگر که داستانش حول بیمارستانی می گشت که بیمارستان نبود، بیشتر شبیه قتلگاه بود! اعضای بدن بیمارانش را بس ناجوانمردانه به کشورهای دیگر می فروخت. مردی که با همسرش به این بیمارستان مراجعه کرده بود شستش خبردار شد و دو نفری با هم پا به فرار گذاشتند. کادر بیمارستان هم که ماجرا را فهمیدند، به دنبال زن و مرد به کوه و بیابان زدند و دیگر نفهمیدم بقیه اش چه شد. چرا؟ چون آن شب با پدرم داشتیم فیلم را میدیدیم و پدر وسط فیلم خوابش برد. بیدارش که کردم گفت این نصفه شبی فیلم دیدن بس است و بگیریم بخوابیم بهتر است! این شد که دیگر هیچوقت فیلم را ندیدم.

و اما چه شد که صدای پیانو در گوش و جانم رخنه کرد؟ همه اش زیر سر یانی بود.

یانی، پیانیست ماهر و خنده رویی بود که نمی دانم آن موقع فیلم های کنسرتش چطور به دست ما رسیده بود. همان موقع ساعت ها پای تماشای اجراهای باشکوهش به همراه چند خواننده جوان و خوش صدا می نشستم و محو نمایش شان می شدم. چند وقتی است در نظر دارم نامه ای به یانی بنویسم و بگویم که کودکی ام با ترانه هایش چقدر زیباتر می شده است.

 

چیزی را از قلم انداختم؟ آهان، مستربین یا همان روآن اتکینسون دوست داشتنی که به تازگی فهمیده ام با تمام خنگ بازی ها و طنازی هایش، هوشش از انیشتین هم پیشی گرفته است! آنقدر سر دیدن فیلم هایش می خندیدم که خیلی اوقات نزدیک بود روانه بیمارستان بشوم!

دیگر چه را نگفتم؟ هری پاتر که جایش محفوظ است. از تابستان دو سه سال قبل که به واسطه ی یک سایت دانلود فیلم به هوس افتادم دانلودش کنم تا به الان، آنقدر دیده ام اش که تمام سکانسها و تقریبا دیالوگها را از بر شده ام. هری پاتر و شاهزاده دورگه را از باقی قسمتها بیشتر دوست میدارم. گاهی اوقات در دنیای سحرآمیز رولینگ گم می شدم. به جای کاراکترها تصمیم می گرفتم، با آنها گریه می کردم و می خندیدم. یادم هست بارها از جاروی نیمبوس 2000 افتادم و دستم شکست. یکبار هم از آن پاستیل های حال به هم زن خوردم و از زیر امتحان جادوی سیاه پروفسور اسنیپ در رفتم! تازه، یکبار هم مردم! البته بعد از دیداری کوتاه با پروفسور دامبلدور، بازگشتم تا به چشم خودم پرپر شدن ولدمورت را ببینم! آن اوایل ویکی پدیا به خانه ی دوم من تبدیل شده بود. اسامی و خصوصیات تمام جادوگرها را در آن می خواندم… .

خلاصه، این بود داستان من و فیلم های کودکی ام. البته فقط همین ها نیستند. تعدادشان خیلی زیاد بود ولی سعی کردم زیاده گویی نکنم. شاید لازم باشد چند سال دیگر یک متن آپدیت تر بنویسم!

1+

خودم را به جای کدامتان بگذارم؟


در اتاقم نشسته بودم. به این فکر میکردم که چقدر درس روی هم تلنبار شده است. باید برای فردا امتحان زیست را بخوانم، مکالمه زبان را حفظ کنم و… . بشقاب غذا روی پاهایم بود و صفحه ی گوشی مقابلم. مشغول دیدن فیلمی بودم. نمی دانم چند لقمه بر دهان گذاشته بودم، که حس کردم سرم دارد گیج می رود. اما نه، سر من نبود که گیج می رفت. تمام خانه داشت می رقصید. چند ثانیه ای به درازا کشید تا دریافتم ماجرا از چه قرار است. قاشق از دستم افتاد. گوشه تخت را محکم گرفتم و در را با شدت به دیوار کوفتم. نگاهم به مادرم افتاد. داشت به سمت اتاقم می آمد تا پیامهای رد و بدل شده میان خودش و معلمم را نشانم بدهد. سرم را که چرخاندم، پدر و برادرم را دیدم که گویا داشتند حرفهای مردانه می زدند. واژه ها را گم کرده بودم. زبان در دهانم نمی چرخید. فکر می کنم از حالت صورتم چیزهایی فهمیده بودند. کلمه را یافتم. “زلزله، زلزله، زلزله!” چیزی بود که با تمام قدرت از حنجره ام بیرون دادم. مادرم فریادی زد. پدرم، دست برادرم را کشید و در کمتر از پنج ثانیه، همگی پریشان و وحشتزده زیر پله های خانه پناه گرفته بودیم. تمام جانم، در قلبم خلاصه شده بود. آنچنان می تپید که تو گویی می خواست برای آخرین بار بتپد… .

صدای به هم خوردن شیشه های لوستر، نگاهم را سمت سقف چرخاند. رقصان و خرامان، از یک سو به سویی دیگر تاب می خورد. نمی توانم کتمان کنم که در آن لحظه با تمام آرزوهای دور و درازم وداع کردم.

خانه آرام گرفت. ولی امواج چشمان مان، همچنان ترس را با خودشان به ساحل می آوردند. چشمانم را که بستم، آجرهای قهوه ای خانه ای در نظرم فرو ریختند. آن خانه چقدر آشنا بود. وای… مادربزرگ…

زیر لب گفتم: بابا، مادربزرگ…

آرام نگرفتم تا آن لحظه که تلفن را جواب داد. به اتاقم بازگشتم. گوشی نقش بر زمین شده بود و همچنان فیلم را نمایش می داد. شالی روی سرم انداختم و چند ثانیه بعد، همه داخل ماشین و در کوچه بودیم. بیچاره زن همسایه و دختر کوچکش. می دانستم که همسرش به واسطه ی کار طاقت فرسایی که دارد، کنارشان نیست. تنهایی و ترس را نمی شود با هم تحمل کرد. پریشان حالی اش را از چشمانش خواندم. قبول نکردند همراهمان بیایند.

تا آنجا که توانستیم از خانه دور شدیم. در راه، نام تک تک اقوام را بردم و از پدر پرسیدم که بابا، منزل فلانی محکم است؟

چهره تک تک شان را در ذهنم مرور کردم و هر بار، یک دیوار خشتی بر دلم آوار شد که مبادا طوری شده باشد. هر تماسی که با اقوام گرفته می شد و هر بار صدای آنها که می گفتند : “خوبیم، نگران نباشید” به گوشم می رسید، انگار راه نفسهایم بازتر می شد.

آن شب، یعنی یکشنبه شب، تا حوالی پمپ بنزین رفتیم. تا به حال شهر را آنقدر زنده و نورانی ندیده بودم. آدم ها در نظرم چون مورچه هایی جلوه کردند که آب در لانه شان ریخته شده و آنان، به هر چیزی چنگ می زنند تا از مخمصه فرار کنند. فکر کردم که واقعا چقدر کوچک و ضعیفیم. در دنیایی که زمین در برابر هیبت غول آسای دیگر اجرام و کهکشانها، ابعاد نخود را دارد، ما چه هستیم؟! بعید می دانم حتی اگر نقطه ای کوچک هم باشیم… .

آلارم های گوشی، مرا به صفحه ی اخبار بردند. ازگله، سلیمانیه، زمین لرزه، قصر شیرین، عمق زلزله، سر پل ذهاب، گسل، کرمانشاه، ریشتر، آوار، پناه و… کلماتی بودند که چشمانم را به بازی گرفته بودند. زلزله ی آن شب ما، تنها نسیمی بود که از گله ی طوفانها گریخته بود. آن شب به خانه بازگشتیم اما فکر زلزله ای دیگر، امان مان نمی داد… .

حالا سه روز است که طوفان خوابیده. اما یادگاری های این طوفان دلخراش تر از آنند که به این سادگی ها از دل های مان بیرون بروند. نمی خواستم خاطرتان را بیازارم اما حس میکنم اینها باید گفته شود، یا لااقل نوشته شود تا تلنگری باشد برای خودم، به این امید که قدر لحظه لحظه ام را بدانم…

فقط یک چیز… نمی دانم خودم را باید به جای کدامیک از این یادگاری های دلخراش بگذارم… کودکی که تولدش با میلاد مرگش یکی شد؟ پدری که قاب عکس را به سینه اش می فشارد؟ یا …

1+

عکسهای قصه گو

چه تراژدی غمگینی ست اینکه عکس ها از آدم ها ماندگارتر اند. حال که قرار بر این است که روزی نباشم، چمدان خاطراتم را به عکس هایم می سپارم. اینها، عکس های گرفته شده توسط من طی یکی دو سال اخیر هستند که هرکدام حرف هایی برای گفتن دارند. سخنان بعضی را می خوانیم:

ادامه ی مطلب

1+

رومئو و ژولیت

حدود دو هفته از بازگشایی مدارس می گذرد و کاملا طبیعی ست که پس از گذشت این مدت، کتابها و جزوات خشک درسی جلوی چشمانم تلنبار شده باشند و با نگاهی طلبکار، به من زل بزنند.
اما توان انجام هیچ کاری را ندارم. امشب نه دل و دماغ خواندن را دارم، نه قدرت قدم زدن و نه زبانی برای سخن گفتن. تنها می توانم کنجی بنشینم، بنویسم و بنویسم و یا چشمانم را ببندم و فقط به یک ترانه گوش بسپارم.

ادامه ی مطلب

1+

کتابی که مرا برگزید

امروز، لحظه ای که حقیقتا احساس زندگی کردن (و نه فقط زنده بودن) را داشتم، آن زمان بود که عینک را بر چشمم زدم، شال را روی سرم محکم کردم و خیمه زدم روی قفسه های کتاب!
“خانه کتاب” مکان نام آشنایی برای من است که هر بار رنگ و لعاب دفتر و کتابهایش مرا وسوسه می کند تا پا به آن بگذارم، و پا گذاشتن همان و افسون شدن همان.

ادامه ی مطلب

1+

خاطرات یک روز نیمه تابستان

قاصدک را که با آروزیی بر دوشش راهی کردم، دریافتم همه چیز در حال دگرگونی ست. درختان نیمه عریان شده بودند. انگورهای یاقوتی به بار نشسته بودند، کل شهر می رقصید. آن زمان بود که صدای گام هایش را شنیدم. پا به پایم می آمد و می توانستم عطرش را استشمام کنم. پاییز را می گویم…

ادامه ی مطلب

1+

حالا چرا…

داستان شهریار، همواره برایم جذابیت به خصوصی داشته است. داستانی که درون مایه آن، حقیقی ترین عشق است. لیلی و مجنونی در زمان معاصر را حکایت می کند. لیلی و مجنونی که لیلی آن، بی وفایی پیشه می کند و مجنون آن، شیدایی. به افسانه می ماند…
امروز یاد و خاطره استاد شهریار را گرامی می داریم. کسی که یکی از زیباترین جلوه های عشق را بر همگان آشکار کرد. عشق نهفته در غزل.
با هم این افسانه را مرور می کنیم:

ادامه ی مطلب

1+